|
زیر درخت آرزو |
|
| شروع کردنو خوب بلدم.همیشه تمام کردن واسم سخت بوده.
نمیدونم این چندمین اتفاقی بود که باعث شد بهم ثابت بشه امسال سال من نیس.پر از بدبختی.واقعا روحیه مو از دست دادم. ۵ شنبه شب بود اومدم تو حیاط با (جینا) سگم یکم بازی کردم.طرفای ساعت ۶ بود.از پاهام میرفت بالا.از ظهرش حسابی شیطون شده بود.میدویید طرفم.همش بازی میکرد.میخوابید تا با شکمش بازی کنم.ظهرش باهاش قهر کردم خیلی دعواش کردم که چرا کفشارو لیس زده.همش میومد طرفم که مثلا آشتی کنه.خلاصه کلی بازی کردیم.میخواستم برم حمام.به مامانم گفتم مواظب این باش ببرش سر جاش تا نیاد دنبال من.رفتم حمام.دیدم سر و صدا میاد .صدای مامانو داداشم بود.داد زدم مامان چی شده؟گفت سگتو کشتن. دیگه هیچی نمی شنیدم.باورم نمیشد.فقط حوله تنیمو کردم تنم.دویدم تو حیاط.دیدم دم در غرق خون افتاده.داداشم بالا سرش نشسته بود.زدم زیر گریه و داد میزدم:کی دلش اومده؟کی میتونه؟امودم که بهش دست بزنم سیروس نذاشت.فکر میکردم با چاقو تیکه تیکش کردن. بابام اومدو زنگ زدیم دامپزشک اومد.گفت که بهش سیاه نور دادن کبدش پوکیده.اشکام بند نمی اومد.داشتم روانی میشدم.گذاشتنش تو کارتن.تمام لباساشو هم انداختن توش.خواستم بافتنیشو بردارم اما نذاشتن.هنوزم باورم نمیشه. آخه کدوم آدم بی وجدانی؟کاش دزدیده بودینش.حداقل میدونستم توی خونه یکی دیگه داره زندگی میکنه.اگه با ما دشمنی داشتین آخه چرا حیوون زبون بسته.تازه ۲ ماهش شده بود.تازه داشت شیطون میشد.همش یادم میاد از خونه میزدم بیرون سرشو می اورد بیرون .پارس میکرد تا ببرمش بیرون واسه دستشویی. نمیدونم چی نصیبشون شده از اینکار.همش صداشو میشنوم.جاش واقعا خالیه.نمیرم جاشو ببینم.
+
تاريخ شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 1:2 نويسنده آذین
|
|
|